تبليغاتX
من ایرانی بودم

من ایرانی بودم

شاید اگر به خود فرصت زندگی دوباره دهی، کمی تا قسمتی افکار تیره و تارت جایش را با اندکی کرم مایل به آبی عوض کند و به قول دیگران خوشبین شوی، راستش را بخواهی من کمی امتحان کردم، خوشبین نه به معنای کل، یعنی نه به این معنا که کلا و نسبت به همه چیز خوشبین شوی، خوشبین به این معنا که در زندگی شخصی خودت نسبت به آینده ای که در پیش رو داری امیدوارانه بیاندیشی، خوب است نه؟

پس اندکی صبر سحر نزدیک است

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 17:39  توسط مهسا  | 

شاید اگر پرواز کنیم بیشتر محبوب باشیم، شاید اگر بتوانیم از بال های دستانمان استفاده کنیم، موفق تر باشیم، اما حکمت اینکه نمی توانیم پر بکشیم چیست؟ چرا نمی تونیم مثل مرغهای پرنده، اراده کنیم و بال بگشاییم و در فراز این زمین پست و خاکی پرواز کنیم؟!

صبر کن، یه پاسخی به ذهنم رسید، شاید به خاطر اینه که ما دل داریم و می توانیم با دلمان پرواز کنیم؟!

پرواز با پری از جنس دل!

تا به حال امتحانش کردی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 14:52  توسط مهسا  | 

ببینم، زندگی سراسر تضاد و مفاهیم سراسر متناقض را تا بحال درک کردی؟ خوب مسلما اگر کمی دقت کنی می بینی که آره ، چرا که نه؟ صد بار خندیدم، هزار بار گریستم، دو هزار بار مردم و سه هزار بار زنده شدم، یه بار دروغ گفتم و صد بار حقیقت! یه بار شوخی کردم و صد بار جدی بودم و ...

یکی از احساساتی که سراسر تضاد و تناقض رو که مطمئنم همگی درک کردید و هرکی بگه نه دروغ گفته، عشقه!

البته خوب عشق برای افراد مختلف، تعاریف متفاوتی داره، ولی این و به یقین می گم طبق نظریه و آرای اکثر اندیشمندان انسان ها در این دنیا عاشق می شن( البته منظور از اکثر اندیشمندان خودمم! ) .

عشق آدمها درجات متفاوتی داره یکی زیر صفر و منفیه و یکی بالای صفر و مثبت! یکی سرد و یخبندانه و یکی گرم و استوایی.

خلاصه عشق مثل یک فنجان قهوه می مونه، در عین تلخی و گاهی سردی، هشیار و بیدار کننده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:46  توسط مهسا  | 

از حاجی ( آبدارچی شرکتمون) پرسیدم: حاجی زندگی رو دوست داری؟ یه ذره مکث کرد و در پاسخ سوالم ( که البته نمیدونم چرا این سوال و ازش پرسیدم!) گفت: با زندگی باید ساخت، زندگی پر از پستی و بلندیه، یه جور نیست! همش در حرکته، یه روز خوبه یه روز بده ...

نمی دونم چرا؟ ولی همیشه فکر می کنم باید با زیاد شدن سن و به قولی پا تو سن گذاشتن میل و علاقه ی آدم به دنیا کم تر بشه، اما همش می بینم که این فکر من اشتباهه! چون فعلا کسی بهم به معنای واقعی نگفته که می خام بمیرم و تموم شه بره همه چی

شما چطورفکر می کنید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:41  توسط مهسا  | 

نمی دونم روزی می رسه که بتونم تمام بدیهامو، پلیدیهامو، سگیهامو، گندیامو، کثافتامو، نجس کاریهامو، گه خوریامو، بدبختی هامو، حسادت هامو، بیچارگی هامو، بی کسیهامو، تنهاییهامو، زشتی هامو، نادرستی هامو، و هرچی سیاهی و سیاهی و سیاهیه رو یه جایی خاک کنم که دست هیچکسی و همه کسی و بی کسی و با کسی و بی وجودی و باوجودی و آدمی و حیوونی و مخداری و بی مخی  بهش نرسه!!!

 

حس و حال موج مثبت دادن تو این بی موجی نیست، بابا اصلا موجی وجود نداره که بخام مثبتش رو بهت بدم، خسته ام...

 

می بخشی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 15:44  توسط مهسا  | 

تنها کافی است رنگ خاطره هایت را به خاطر بسپاری، همین برای ادامه دادن می تواند رهنمای راه پر پیچ و خم زندگیت باشد!

تنها یه نصیحت:

رنگ های تیره درس زندگی کردن را به تو می دهد و رنگ های روشن خوشی های آنی، از تیرگی ها عبرت بگیر و از روشنایی ها لذت ببر!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 17:55  توسط مهسا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 14:40  توسط مهسا  | 



دختری که آرزوهایش را بافت و چال کرد و  در حال حاضر انتظار مرگ را می کشد!
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 15:48  توسط مهسا  | 

می دانم !!!

ااااااااااااااا ، بس کن ای ذهن آشفته ، خواهش می کنم، می دانم مممممممم ، من می دانم ذات این دنیا را می شناسم ، خنده هایی که عمری کوتاه دارد و خوشی هایی که به سرعت باد سپری می شود!

ترس غم و غصه لحظه ای ما را تنها نمی گذارد! می دانم!!!

تو دیگر بس کن، رهایم کن، بگذار با این خوشی های زود گذر بخندم و شاد باشم و نگران فردای غم بار نباشم!

خدایا! خودم را به خودت می سپارم، دلم را به دستت ! می خواهم دلم خانه ی تو باشد نه غیر!

آمین
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 15:43  توسط مهسا  | 

می گن لباس عروس سفیده ، یعنی باید سفید باشه، تا این عروس بینوای دنیای ما آدمها، سفید بخت بشه؛ اما تو این دور و زمونه رنگ سفید به کار لباس عروسا نمی آد ! چون یه جورایی بختشون و به زمین می زنه، از این روست که فک می کنم این لباس عروس با یه روبان مشکی به درد عروسای ما بخوره!!!

عروسا، همگی آماده باشید، می خواهید پرواز کنید به سمت یک بخت رویایی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 13:52  توسط مهسا  |